محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5172
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را به نزد كسان علنى نمىكنم و گرچه با مقراضها قطعه قطعهام كنى ؟ » گويد : مهدى به دو گفت : « واى تو ، اگر آسمانها بر تو گشوده شده بود و كار چنان بود كه تو مىگويى شايسته بود كه به خاطر محمد تعصب مىداشتى ، اگر محمد نبود ، صلى الله عليه و سلم ، تو كى بودى . يكى از مردم بودى ، به خدا اگر نبود كه وقتى خدا اين خلافت را به من داد با وى پيمان كردهام كه هاشمىاى را نكشم ، مهلتت نمىدادم و ترا مىكشتم . » گويد : آنگاه به موسى نگريست و گفت : « اى موسى به حق خودم قسمت مىدهم كه اگر از پى من عهده دار خلافت شدى ، اينان را ساعتى مهلت ندهى . » گويد : پسر داود بن على پيش از درگذشت مهدى در زندان بمرد ، اما يعقوب بماند تا مهدى بمرد و هادى از گرگان بيامد ( 191 و همانوقت كه وارد شد سفارش مهدى را به ياد آورد و كس فرستاد كه تشكى بر يعقوب افكند و كسان را روى آن بنشانيد تا بمرد . آنگاه به كار بيعت و تأييد خلافت خويش از او غافل ماند و اين به روزى سخت گرم بود و يعقوب همچنان بماند تا پاسى از شب برفت ، به موسى گفتند : « اى امير مؤمنان يعقوب باد كرده و بو گرفته . » گفت : « او را پيش برادرش اسحاق بن فضل فرستيد و بگوييد در زندان درگذشته . » گويد : وى را پيش اسحاق بردند و چون نظر كرد نمىشد او را غسل داد و هماندم او را در بستانى كه از آن وى بود به خاك سپرد صبحگاهان كس پيش هاشميان فرستاد و از درگذشت يعقوب خبرشان داد و دعوت كرد كه بر جنازه حاضر شوند ، بگفت تا چوبى را به قامت انسان كردند و پنبه بر آن پيچيدند و كفنها پوشانيدند ، آنگاه بر تخت ببرد و هر كه حاضر بود ترديد نداشت كه چيزى ساختگى است . گويد : يعقوب از صلب خويش فرزندان داشت : عبد الرحمان و فضل و اروى